|
من که مدت زیادی است تکه ای از هیچ کوهی نشده ام،درست شبیه یک تکه سنگ. دیگر نمی توانم صحبت از هر ارتفاعی که شد،دست هایم را به هم بکوبم و بگویم"وای من عاشقشم" ناخن هایم را بلند می کنم چون برای بالا رفتن از هیچ صخره ای نوک انگشتانم خراشیده نمی شود. دیگر اجازه ندارم بگویم کوه را دوست دارم... ................................................................................ پ.ن درگیر افکار پریشانم نه راهی ... نه روشنایی........ هیچ ....... افکار سنگ ریزه های کوه که روز به روز سقوطی به پایین شادی ......... چند روزی مرده چراغ ها خاموشن محبت بر دستها یخ بسته ماسک های ریا ماسیده بر صورت خدایا دلم گرفته دنیا دنیای هزار چهرها همه به فکر بافتن طناب دارتن.......... چرا کسی به فکر چکاوک ها نیست........ تکرار ........واقعیت زندگی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 20:33 توسط ستاره دنبالدار شب |
چقدر تلخ است .........! که هزاران هزار معادله چند مجهولی زندگی را در زیر لبخندی ساختگی به زور هول دهی و هر روز در کنار آیینه برای اندیشهایت شکلک در آوری . سعی می کردم . هر روز پلکهایم را از غبار اندوه بتکانم و سوار بر اسب تنهایی مثال شاهزاده ملک غم زندگی را در زیر سم اسبم له کنم..... کوه تا کوه در برم اندوه بود و دشت دشت نا امیدی همه جا پاییزان و سرد بود. به مانند قماربازی در صفحه زندگی کیش و مات گشته بودم و سینه ام از غم بی عشقی و بی هم نفسی می سوخت تمام پوست لطیف احساسم .چه تلخ زیر تازیانه های زمانه کبود گشته بود و در گوشه ای از این کره خاکی با غربت هم آغوش بودم در آن لحظات استیطال که بسان محکومی روزهای باقیمانده عمرم را بردیوار سیاه زندگی خط می کشیدم در آن همهمه درد به ناگاه صدای چلچله ای در صحن پیچیده که با خود بوی اسپند و عطر یاس به همراه داشت و بر هر پر بالش طرحی از ستاره بود بر آسمانی پر از ستاره را با خود برایم به ارمغان آورده بود به ناگه یتیمی برایم واژه ای پوچ گشت و به جای پیچک یاس بر تالار دلم گل یاس پیچید صدایی در گوشم طنین انداخت چشمهایت را از زمین بردار و به آسمان بنگر درست شنیدید آسمان من به مهمانی یار می رفتم من بر سر سجاده نمازم نشسته بودم ( دل نوشته ای از ستاره دنبالدار در دل تاریکی شب ) + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 15:56 توسط ستاره دنبالدار شب |
آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همینجاست بخند دست خطی که تو را عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند + نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 0:24 توسط ستاره دنبالدار شب |
خدایم
پناه دلواپسی هایم پناهم ده قفل سکوت همچون مهر خاموشی بر لبم بسته شده توان سخن گفتن ندارم قفل را بهانه ای می کنم برای سخن نگفتن ترسم از گفتن است از گفتن نماندن خدایم یاریم ده + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 2:36 توسط ستاره دنبالدار شب |
به کعبه گفتم تو از خاکی منم خاک، چرا با ید به دور تو بگردم ؟؟ ندا آمد تو با پا آمدی با ید بگردی ، برو با دل بیا تا من بگردم + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 1:45 توسط ستاره دنبالدار شب |
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 1:43 توسط ستاره دنبالدار شب
سکوتی عجیب
زندگیم را فرا گرفته سکوتی که تنها صدای مرگ را به پابوسم می ارد نمی دانم کدامین در راه هست مرگ یا زندگی؟ + نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 1:34 توسط ستاره دنبالدار شب |
|