|
در انتهای ثانیه های جمعه چشمان بی سر و پایم به دنبال پیراهن یوسف می گشت . تا او را بیابد
انگار امروز هم نمی یایی؟!!!! تا دفتر مشق زندگیم را که با خطوط پریشانی سیاه گشته برایم خط بزنی! آقای من دلم تنگ است تا پایان کتاب زندگیم چند صفحه ای بیش باقی نمانده کاش قلمی داشتم از جنس اشک تا برایت در دل عرفات یادگاری بنویسم آقای من باز هم سفر ؟!! لحظه ای صبر کن! لحظه ای از آن من باش ! باور کن !هنوز هم در التهاب باغ پر از سیب و افسون گلهای یاس می سوزم اما در بیراهه زندگی گم شدم. باور کن!پشت کوچه باغ دلم باغی از قناریست . و من در سکوت چشمه ساران هنوز تشنه ام آری!آری! من باید جای دگری باشم. انگار هویت ام را گم کرده ام ثانیه ها به انتها ی رسیدند. امروز هم نیامدی ؟! من هنوز در بیراهه زندگی به دنبال آدرس آشنایت می گردم. + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 14:55 توسط ستاره دنبالدار شب |
|