|
من که مدت زیادی است تکه ای از هیچ کوهی نشده ام،درست شبیه یک تکه سنگ. دیگر نمی توانم صحبت از هر ارتفاعی که شد،دست هایم را به هم بکوبم و بگویم"وای من عاشقشم" ناخن هایم را بلند می کنم چون برای بالا رفتن از هیچ صخره ای نوک انگشتانم خراشیده نمی شود. دیگر اجازه ندارم بگویم کوه را دوست دارم... ................................................................................ پ.ن درگیر افکار پریشانم نه راهی ... نه روشنایی........ هیچ ....... افکار سنگ ریزه های کوه که روز به روز سقوطی به پایین شادی ......... چند روزی مرده چراغ ها خاموشن محبت بر دستها یخ بسته ماسک های ریا ماسیده بر صورت خدایا دلم گرفته دنیا دنیای هزار چهرها همه به فکر بافتن طناب دارتن.......... چرا کسی به فکر چکاوک ها نیست........ تکرار ........واقعیت زندگی + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 20:33 توسط ستاره دنبالدار شب |
|