|
چقدر تلخ است .........! که هزاران هزار معادله چند مجهولی زندگی را در زیر لبخندی ساختگی به زور هول دهی و هر روز در کنار آیینه برای اندیشهایت شکلک در آوری . سعی می کردم . هر روز پلکهایم را از غبار اندوه بتکانم و سوار بر اسب تنهایی مثال شاهزاده ملک غم زندگی را در زیر سم اسبم له کنم..... کوه تا کوه در برم اندوه بود و دشت دشت نا امیدی همه جا پاییزان و سرد بود. به مانند قماربازی در صفحه زندگی کیش و مات گشته بودم و سینه ام از غم بی عشقی و بی هم نفسی می سوخت تمام پوست لطیف احساسم .چه تلخ زیر تازیانه های زمانه کبود گشته بود و در گوشه ای از این کره خاکی با غربت هم آغوش بودم در آن لحظات استیطال که بسان محکومی روزهای باقیمانده عمرم را بردیوار سیاه زندگی خط می کشیدم در آن همهمه درد به ناگاه صدای چلچله ای در صحن پیچیده که با خود بوی اسپند و عطر یاس به همراه داشت و بر هر پر بالش طرحی از ستاره بود بر آسمانی پر از ستاره را با خود برایم به ارمغان آورده بود به ناگه یتیمی برایم واژه ای پوچ گشت و به جای پیچک یاس بر تالار دلم گل یاس پیچید صدایی در گوشم طنین انداخت چشمهایت را از زمین بردار و به آسمان بنگر درست شنیدید آسمان من به مهمانی یار می رفتم من بر سر سجاده نمازم نشسته بودم ( دل نوشته ای از ستاره دنبالدار در دل تاریکی شب ) + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 15:56 توسط ستاره دنبالدار شب |
|